تبليغاتX
زندگی، نقطه سر خط


زندگی، نقطه سر خط

 

۲۷ ؛نحس ترین عدد زندگیم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388| ساعت | توسط حسین| |

چقدر سخته که عشقت رو به روت باشه ، نتونی هم صداش باشی
چقدر سخته که یک دنیا بها باشی ، نتونی که رها باشی

چقدر سخته
چقدر سخته که بارونی بشی هر شب ، نتونی آسمون باشی
چقدر سخته که زندونی بمونی ، بی در و دیوار ، نتونی همزبون باشی
چقدر سخته

چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه
چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون ، غمش یک قطره بارونه
چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه

چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده
چقدر سخته که عشقت آسمون باشه ولی آسون بگن چنده
چقدر سخته کلامت ساده پرپر شه ، نتونی ناجیش باشی
چقدر سخته که رفتن راه آخر شه ، نتونی راهیش باشی

چقدر سخته تو خونت عین مهمون شی ، بپوسی ، خسته ، ویرون شی
چقدر سخته دلت پر باشه ، ساکت شی ولی تو سینه داغون شی
چقدر سخته که یک دنیا صدا باشی ولی از صحنه ی خوندن جدا باشی
چقدر سخته که نزدیک خدا باشی ولی غرق ادا باشی
چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه
چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون غمش یک قطره بارونه
چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حسه بیرونه

پ.ن : با اجازه ...

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388| ساعت | توسط حسین| |

 
 
اون که دل از تو برده
کاش می‌دونستم کیه
علت قهر و نازت
کاش می‌دونستم چیه
یه روز می‌ری با خنده
یه روز میای با گریه
این که نشد زندگی
مردن تدریجی‌یه
آخه این زندگی‌یه یا خیمه‌شب‌بازی‌یه
عشق تو حقیقی‌یه یا صحنه‌پردازی‌یه
یه روز، فکر قهری
یه روز به فکر آشتی
دلتو این‌روزا پیش کی جا گذاشتی؟
آخه این زندگی‌یه یا خیمه‌شب‌بازی‌یه
عشق تو حقیقی‌یه یا صحنه‌پردازی‌یه


یه روز به سر هوای رفتن داری
وسوسه دور شدن از من داری، نداری؟
روز دیگه میای با بیقراری
چشات می‌گن خیال موندن داری، نداری
آخه این زندگی‌یه یا خیمه‌شب‌بازی‌یه
عشق تو حقیقی‌یه یا صحنه‌پردازی‌یه

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388| ساعت | توسط حسین| |

بی انصاف درک کن ، درک کن احساسم رو
بی انصاف درک کن این قلب حساسم رو
می دونی بدون تو می میرم
می دونی با دل خود در گیرم
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388| ساعت | توسط حسین| |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388| ساعت | توسط حسین| |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

باد برد.....

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388| ساعت | توسط حسین| |

 

 

دست عزيزان چه بگويم گله‌اي نيست
گرهم گله‌اي هست دگر حوصله‌اي نيست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه، هر لحظه جز اين
دستِ مرا مشغـله‌اي نيست

در حسرت ديدار تو آواره ترينم
هرچند كه تا
منزل تو فاصله‌اي نيست، فاصله‌اي نيست....


من براي تو چي‌هستم كوه تنهاي تحمل
بين ما پل عذابه من خسته پايه پل
...
 كه نزديكي مثل من به من اما خيلي دوري
خوب نگام كن تا ببيني چهره درد و صبوري

كاشكي مي‌شد تو بدوني من
براي تو چي هستم
از تو بيش از همه دنيا از خودم بيش از تو خسته‌ام

ببين كه
خسته‌ام غرور سنگم اما شكسته‌ام
كاشكي از عصاي دستم يا كه از پشت شكسته‌ام

تو
بخوني تا بدوني از خودم بيش از تو خسته‌ام
ببين كه خسته‌ام تنها غروره عصاي
دستم
از عذاب با تو بودن در سكوت خود خرابم
نه صبورم و نه عاشق من تجسم
عذابم
تو سراپا بي‌خيالي من همه تحمل درد

تو نفهميدي چه دردي زانوي خسته‌ام
رو تا كرد

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388| ساعت | توسط حسین| |

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388| ساعت | توسط حسین| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست